آبان 86:
1) مردی در واگن مترو دائم می گفت "سرگرمی بچه ها، 200 تومن"، و طول واگن را از میان جمعیت تنگ ایستاده می پیمود. خودم را کنار کشیدم که رد شود. داشت از دسترس من میان درختزار جمعیّت گم می شد که با عجله گفتم "یکی به من بده". یک بسته بادکنک خریدم ! شروع کردم به نگاه کردن بسته، خودم کم-کم از این کارم تعجب می کردم.
2) صبحها، آدم میان جمعیت می شتابد، لایی می کشد، می دود، خودش را میان صف می تپاند و ... آدمها غرق فکر اند، چک و سند و سفته، حال از همکار و رقیب و شریک سابق و نامزد و امثالهم گرفتن؛ اینها را از تماسهای صبحگاهی و طرح نقشه های تلفنی می توانی بفهمی.
شبها، بر عکس، در رخوت یک روز دویدن و نقشه ریختن و از سر گذراندن موفّق و ناموفّق نقشه های همکاران، با امید راسخ به باطل بودن جهان و کار جهان، هوس محبت کردن می کنیم، آن هم زورکی. برای هم خاطره تعریف می کنیم، انتقال تجربه و... و سوار کردن زورکی کسی که –احتمالاَ- منتظر کسی دیگر است، که اگر پذیرفتن این لطف ادهم-منشانه ما در سوار شدن با اعمال شاقّه روی صندلی جلو –در هم آغوشی با یک شب گرد دیگر- را نپذیرفت بگوییم: "به ای جماعت نباید لطف کرد"، یا چیزی شبیه به این. مخلص کلام، همان انتقال تجربه است.
3) این هم انتقال تجربیّات آخر شبی من.
4) چیزی که امروزه زیاد از طبقه عینک-زده و سر-مقاله-خوان، به عنوان زیر-طبقه سره ای از طبقه درس-خوانده، می شنوی: "ببین! ما در یک درزه گذاریم ...". اصلا همه چیز تقصیر "گذار" است و امروز روز نوبت گذار است که امر گریز-نا-پذیر جامعه ایرانی باشد تا خودش را در نشئگی شناوری بر موج امور "قهری"، یا به مسامحه "جبری"، گم کند.
امروز اول تابستان من است.
یادم رفته ان چیزهایی که محمدرضا، یک سال پژیش، یادم داده بود که این صفحه لااقل از موهایم مرتبتر به نظر بیاید. یک سال !!
وقتی نشانی صفحه را زدم و قیافه تکراری این نوشته هایم را دیدم، خودم تعجب کردم. حتی اگر با آن غائله ثبت سایتها و وب-نوشتها می دیدم این صفحه بشته شده برایم عجیب نمی آمد.
نمی توانم مکرراَ این "یک سال" را تکرار نکنم. اگر یک سال این قدر فرز و چابک از ما می کریزد، چقدر مانده به آخر خط؟ رها کنیم...
نمی دانم چه بگویم. آن قدر هست که نمی شود در این چند خط جا کرد، تازه اگر ذهن یاری کند. من ترجیح میدهم "نوش" بخوانم.
هاشمی، آن قدر که صندلی اش را،
خاتمی، آن قدر که حرفهایش را،
جا بدهد دنیا داشت. امّا احمدی نژاد چه چیز را می تواند در دنیایش جای دهد؟
یک شعر پر از غلط، پس از مدّنها! حاصل تراوشات و دیگر "شاتها" ی ذهنی، از ذهنی ....
کنون نظاره گر تیک و تاک تند زمان
نشسته ام برِ مهمانسرای بی مهمان
(در نسخه مسکو: نشسته بر در مهمانسرای ...)
غروب مضحک پاییز می نشیند باز
ز قلّه های افق بر صمیم دلهامان
ز حال مبهم من کاش باخبر بودی
هوای مبهم پاییز و باز ... افطاری
(اهنگ جمله اقتباسی ست)
تفاوت نگاه معرفت شناختی شرقی و غربی:
قصد ندارم –و نیز سواد و نیز حوصله و خیلی چیزهای دیگر- که این بحث را بتمامه بشکافم واز تمام جوانب مورد مداقّه قرار دهم. لیک دیدم می توان در چند خطّی چیزهایی گفت. برای آنچه می گویم می توان مثالهای معدّدی سراغ گرفت، از بسیاری جوانب. در هلالک بگویم که اینها نگاه و ناخودآگاه یک جامعه را می سازد و لذا مواردی هستند بسیار کارا برای گمانه زنی دربارۀ آن ناخودآگاه جاری در روان جامعه که در حقیقت، آحاد جامعه همه چیزهای شناختی خود را از آن واسطه دریافت می کنند، "چون ماهی که دریا را".
القصّه، بحث بالا فقط اشاره ای بود. اوّل می خواهم مرادم را از نگاه شرقی و غربی مشخّص و ممیّز بدارم. از غرب، انچه در این سطور مراد می گیرم، غرب است پس از حیات مجدّد (رنسانس) و پای گرفتن انسان-باوری (اومانیسم). و از شرق، عالم شرقی، علی الخصوص اسلامی را اراده می کنم که از آن بیبشتر مطّلعم و از حیث زمان، همین جوامع پس از افول 600 سالۀ اخیر –که از قبل آن، چنانکه بتوانم نتیجه گیری کلّی کنم اطّلاع ندارم؛ هر چند مع الأسف از این دورۀ اخیر هم چندان مطّلع نیستم. اصلاّ بیایید این دورۀ مورد بررسی را به همین 300 سال اخیر محدود کنیم. وجدان من راحتتر است.
آنچه که همگان –همگانی که کبّادۀ تاریخدانی و جامعه شناسی و غیره می کشد- می دانند، این است که پس از حیات مجدّد در اروپا و آغاز عصر خرد و روشنگری و الخ، بشر محور تفکّر و معیار و شاغول قرار گرفت. لیکن فراتر از این چند جمله، آثار شناختی ای ست که این نگاه می گذارد. این تفکّر یک نتیجۀ مهم دارد و آن این است که صاحب این نگاه، "همه چیز را متعلّق معرفت خود می گیرد" و در این طریق تفاوتی –ماهوی و روش –شناسانه- بین معرفت به ذات طبیعی و ماوراء الطّبیعی قرار نمی دهد. یک نتیجۀ طبیعی این نگاه تربیت افراد است با نگاه جستجو گر، جزئی نگر و خیلی "گر"های دیگر. امّا به عنوان مثال می توان از شرق شناسان نام برد که شرق را، به عنوان یک وضع قابل تصوّر و پیاده شده –اگرچه از منظر آنها غیر قابل قبول- مورد مطالعه قرار دهند. تا همین جا داشته باشید.
نگاه شرقی، علی الخصوص در بحث معرفت، بسیار ماوراء الطّبیعی-باور و "محال-پسند" است. در مقابل نگرش فوق، نگرش شرقی (لااقل همان که بسیاریمان در همان فضا تعلیم دیده ایم را به خاطر بیاوریم) همه چیز را وا می گذارد به "ماوراء سرحدّات تخیّل و عقل و معرفت بشری" "و خدا ذاتی ست ماوراء تصوّر که جز به اذن او کسی را به معرفتش راهی نیست." صبر می کند تا همه چیز را –از رزق مادّی گرفته تا رزق معرفتی- "در کاسه اش بریزند."
این نگاه تسرِی پیدا می کند به بقیّۀ ساحات معرفت، که معرفت مادّی باشد. چنین نگاهی بالطّبع منجر می شود به "مرکّب-نگری" و واهمه از تجزیه و فروشکستن مساول به مسائل خردتر. در مقابل جسارت نگرش غربی در احاطه به اشیاء، من جمله شرق، نگاه شرقی به خود اجازه نمی دهد پا به وادی غرب-شناسی بگذارد. جمله ای که بسیار شنیده ایم این است که "غرب را باید خود غربیها به ما بیاموزند." (البته به این عناصر و عوامل، تنبلی را هم اضفه کنید). حال آنکه نگاه غربی این چنین به شرق-شناسی نمی نگرد. ساده ترین شاهد این مسأله، مسألۀ "تسمیه" است. بالطّبع در مطالعۀ یک حوزۀ جدید، مطالعه گر به پدیده هایی برمی خورد که تا کنون برای او (و سنّت فکری او) ناشناخته بوده اند. انسان غربی به سلیقه و برداشت خود برای این پدیده نامی انتخاب می کند و آن را وارد سنّت فکری متبوعش می کند؛ در عوض انسان شرقی اگر هم به مطالعۀ غرب بپردازد هیچگاه آن قدر به خود جرأت پیشرفتن نمی دهد که به پدیده ای و مفهومی جدید برسد و اگر هم برسد به خود اجازۀ "تسمیه" نمی دهد و نامی را از خود آن جماعت به عاریه می گیرد که: "خوب فرهنگ اینهاست، خودشان باید اسمها را به ما بیاموزند."
فعلاً تمّت
31-شهریور-الف
پاییز آمد. پاییز برگ-ریز! با برگهایی، بسیار زیباتر ازهمانِِ بهار. پاییز با دانشگاه می آمد، پاییز امسال با رمضان آمد...
پاییز سرد، پاییز خمود، پاییز و صندلیهای سرد و نفوذ ناپذیر دانشگاه. پاییز و اتاقهای چرک اندود –امسال بزک شدۀ- دانشگاه، با استادانی از درون بی هیچ.
پاییز با رمضان، با رمضان گرسنگی، رمضان شلوغی دم افطار، رمضان عزاپوش؛ رمضان و کلاسهای بی-انتها.
۱- دیروز م.مهدی من را به نمایشگاه عکس برد. بگذریم که اصلاْ عکسی در کار بود یا نه. اما برای من "هنر-نفهم" در باب عکاسی -در حال حاضر- افزایش ۱۲۰۰ تومانی قیمت فیلم ۱۲۰ است. (چقدر در صورت گیر کرده ام!)
۲- یادم نیست.
۳- سعی می کنم تصمیم بدم رو ادامه ندم.
۲- والله کتدیمیز دان که خبریم یوخ ده. مگر اینکه ...
۳- هیچ چی. جدی نگیرید. چیزهایی در سرم -مثل تکه هایی از هر چیز ژلشت چاه-سزا که در انتظار فرورفتن به اعماق تاریک فاضلاب باشد و به خاطر گرقتگی مجبور باشد مدتی چرخ بزند- در سرم می گردد. لیک حوصله نکرده ام بنویسم. شما هم که ما را نا امید کردید.
22-مرداد-الف
سلام:
1- حال من بهترشده و کم-کم می توانم دوباره بنویسم. از این تأخیر پوزش-خواهم.
2-از دوستانی که طیّ این مدِت به این صفحات تفقّدی داشتند و به نظرشان بحث شخصی و خسته کننده شده بود عذر می خواهم و سعی می کنم دوباره تکرار نشود.
3-از همه دعوت می کنم که در این بحث شرکت کنند. صورت مسائل بسیار ساده اند و به ذهن هر کسی می تواند خطور کند. پس خودتان را کنار نکشید.
4- امّا استاد پاسخ خواهش مرا داد و چند خطّی نوشت: (رک نظرات، ذیل مطلب پیشین)
با همان مطلب تکراری شروع می کنم و آن اینکه چشمم آب نمی خورد که نتیجه ای بگیریم . ولی چون ضرری هم نمی بینم با ادامه موافقم .
اگر موافق باشی یک چیزی نوشته بودم آبان 84 ، راجع به ذهن ، به دو سه نفری هم دادمش ( از بچه های نیکان ) ، قسمتی از آن را این جا می گذارم . در اینکه چه شد که چنین چیزی گفتم می توانم قدری توضیح بدهم . فعلاً بیخیال می شویم . همین قدر بگویم که دو روز بعدش ، وقتی داشتم به اش فکر می کردم ، به نظرم بیراه آمد و متن دیگری نوشتم که در آن اشکالاتی به این متن اولی طرح کردم . هر طور میلت هست عمل کن . می خواهی پایه اش کن برای شروع بحث ، می خواهی بی خیالش شو و خودت بحث را شروع کن :
"اين جهان چيزي نيست مگر پرده اي برآمده از ذهن ."
كم كم دارم مطمئن مي شوم كه آن چيز كه هست بسيار دور است از آن چيزي كه در ذهن مي پنداشتيم. و دارم مطمئن مي شوم كه چيزي جز آنچه در ذهن است وجود ندارد. و اين همان مطلبي است كه به هيچ وجه به طور جدي آن را نمي پنداشتيم.
تصوير رقيقي كه از گذشته دارم ، به اين دليل است كه در ذهنم رقيق شده است . حضوري كه احساس خاصي در حال حاضر بوجود مي آورد به خاطر پرداختن شديد ذهن است به آن احساس . گذشته هم مي تواند شديداً مورد پرداختن قرار بگيرد ، آنوقت مي بينيم كه واقعاً وجود دارد . وقتي خواب مي بينيم نمي توانيم فرق احوالاتمان را با هنگام بيداري بفهميم . چون هردو محصول ذهن است . باور ها و كليشه هايي كه در ما تثبيت شده اند صرفاً واكنش مكرر ذهن است به سيگنال هايي كه دريافت كرده است . واكنش ها كه در اثر علل جبري بوجود آمده اند ، با مرور زمان تبديل به عادت ذهني مي شوند و اينچنين است كه باور يا تصور يا نگاهي به زندگي و جهان در ما شكل مي گيرد . مقصود از جمله اي كه از بودا نقل شد اين است كه جهاني كه مي شناسيم چيزي جز سايه ي ذهن خودمان نيست . و يا مي شود گفت كه چيزي وجود ندارد مگر آنچه در ذهن ما هست . چون فقط چيزي را ما مي توانيم بگوييم هست كه تصوري از آن داشته باشيم . و حال آنكه همه ي تصوراتمان محصول ذهنمان هستند . در جمله ي مزبور ، ضمير اشاره ي اين كه براي جهان آمده است همين مطلب را روشن مي كند .
یک سزی جملات دیگر هم داشت این کامنت قبلی که تعداد حروفش زیاد بود . پست نشد . فقط نوشته ی دوم را هم بخوان : ( ماهیت ذهن را معلوم نمی کنند این نوشته ها ، فقط می تواند پایه ی بحث باشد )
دوباره دچار تفكراتم .
مقصود من از ذهن چه بوده است . شنبه كه مي نوشتم روشن بود ، درست بعد از تمرين بود . كاملاً مي فهميدم كه چه دارم مي گويم ، الآن مي انديشم كه ذهن ، چه عنوان بي محتوايي است . به مجموعه ي تصوراتمان ذهن مي گوييم ؟ آنوقت چه معنا دارد كه بگوييم تصوراتمان محصول ذهنمان هستند ؟ يعني چه كه چيزي جز آنچه در ذهن است وجود ندارد ؟
يا بهتر است فرم شهودي كه مي خواهيم در قالبش بريزيم فقط به طور سلبي بيان كنيم . اين طور نيست كه درشناخت ، ما از مورد شناختمان قابل تمييز باشيم . جايي وجود ندارد كه در آن تصوير هايي از بيرون منعكس بشود . (مثلاً ذهن )
اگر بخواهيم از چيزي به عنوان ذهن صحبت كنيم ، بايد اول روشن كنيم كه ما از آن ذهن چيز جدايي هستيم يا نه . پيش فرضي اينجا هست كه مشكل بتوان راجع به صحت و سقمش نظر داد . و آن اين است كه انگار ما مي توانيم جدا از ذهمان در ذهنمان نظر كنيم . مثلاً ذهن را مثل آينه اي بگيريم كه كسي در آن نگاه كند . نكته ي ديگري هم هست و آن اينكه اين ابهام مرتفع خواهد شد اگر كل مطلب را از همان بودا بشنويم كه ذاتي اصلاً وجود ندارد . ديگر نمي خواهد ذهني تعريف كنيم كه جدا از خود ما باشد . با اين توضيح كه وجود هويت خود را رد كرده ايم .
5-به نظرم مطمئنترین اظهار نظری که می توان در باب جهان خارج و صوّرات و امثالهم کرد، این است که "ذهن مثل پردۀ نمایش است". مثل یک سینما که از آنچه می بینیم (به طور عام، اعنی هرچه در ذهن ما مرتسم است) خبری نداریم. اینجا چند سؤال هم می توان مطرح کرد. مثلاً آیا اصولاً "چیزی" خارج از این پرده وجود دارد؟ اگر چیزی وجود دارد نسبت آن با آنچه می بینیم چگونه است؟ آیا اساساً نسبت معناداری بین آنها وجود دارد؟ و الخ.
امّا چند نکته در نوشتۀ استاد به ذهنم می رسد، نه از در خرده گیری، بل برای آنکه تا مسأله از این پیچیده تر نشده، اجازۀ ورود بعضی خبطهای ناخواسه را ندهیم و انها را خلال دیگر حرفها بیان می کنم. کلّاً ورود به این بحثها کمی، چه طور بگویم، شل-و-ول است، مثل گل، از هیچ جای محکم نمی توان گرفت و شروع کرد. نکتۀ دیگری که در این بحثها، علی الخصوص در درازمدّت خاطر آدم را مشوّش می کند، ظهور امکانهای مختلف –بعضاً متضاد- در هر قدم از بحث است. یعنی با طرح هر سؤالی بسیار پیش می آید که ببینی جواب این سؤال می تواند مثبت یا منفی باشد و هیچکدام تناقضی در بر ندارد و از این نظر به معنای عام مبنای یک عالم ممکن می تواند باشد.
فرض کنیم می خواهیم با فرض اینکه چیزی غیر از همین پرده نمی بینیم، یک جهان سازگار تصوّر کنیم. آیا اصولاً می توانم و لزومی دارد که به چیزی به اسم "من" معتقد باشم؟ آیا این "من" همین "منی" ست که اکنون ادراک می کنم یا آنکه مجبورم بعضی محدودیّتها برایش قائل شوم؟ شاید برای قدم اوّل بدون آنکه به وجود جواهر دیگر اذعان کنم، بتوانم یک وجود برای این تماشاچی پرده در نظر بگیرم.
سؤال دیگر: آیا ما برای بحث کردن در باب ذهن تلقّی مشترکی از آن داریم یا خیر؟ مثلاً آیا ذهن را صرف آن پردۀ نمایش تصاویر بگیریم یا فاهمه را نیز جزء آن تصوّر کنیم؟ آیا تماشاچی ما قدرت و اراده ای در تعیین آنچه بر پرده می آید دارد؟ اگر مثل استاد وجود جسم مادّی را بپذیریم، دو حالت قابل تصوّر است: اوّل آنکه ذهن تماماً در مغز (همین مغز مادّی) جریان دارد، یا آنکه این مغز مادّی هم در آن دخالت دارد، اگرچه همۀ آن نباشد. در حالت اوّل ذهن می شود مجموعه ای از علائم الکتریکی (تا آنجا که علم تجربی امروز می داند) که کیفیّت آنها را قوانین طبیعت تعیین می کند. در این مورد نقدی به کلام استاد دارم که عرض خواهم کرد. در حالت دوّم مسأله قدری پیچیده تر است.
با فرض حالت اوّل استاد جریان ذهن و تفکّر را "قهری" قلمداد کرده. امّا من با این گفته بر مینایعلم تجربی مخالفم. پذیرفتن سیر قهری و به نوعی جبری در طبیعت (که ذهن را هم جزئی از آن گرفتیم) ناشی می شود از پذیرفتن تفکّر کلاسیکی فیزیکی. در مکانیک کلاسیک جهان با معادلات نیوتنی توصیف-پذیر است. یعنی همانگونه که در اواخر قرن 19 و اویل 20 م تصوّر می شد، سیر فیزیکی جهان از قوانین حرکت نیوتن تبعیّت می کرد و آنچه باقی ماده بود تنها حلّ این دستگاه بزرگ معادلات دیفرانسیل بود. (می دانیم قوانین نیوتن معادلات درجه دوم هستند و در این صورت توصیف جهان با معادلات درجه دوم امکان پذیر است و از طرفی در صورتی که در یک لحظه تمام شرایط جهان را بداینم، شرایط اوّلیّه برای حلّ این معادلات را داریم و بدین شکل جهان قابل توصیف است.) {نکته ای که من بدان توجّه می دهم این است که به این مدلهای فیزیکی، یک بعدی نگاه نکنید. فیزیک نیوتنی همراه خود یک فلسفه دارد؛ فلسفه ای برای زمان و ... به قدری که اثرات آنها در تفکّر کانت و امثال آن نیز وارد شده است. } امّا با آمدن فیزیک نوین و علی الخصوص نگاه فیزیک کوانتومی، بنیان نگرش نیوتونی فروریخت. در این نظام جدید طبیعت قهری رفتا نمی کند، بلکه همه چیز به صورت احتمال بیان می شود و تمام چیزی که بررسی می شود، سیر و تغییرات این تابع احتمال است. البته حتّی این نوع نگاه هم متضمّن قول به اختیار انسان نیست، بلکه صرفاً "تماماً قهری" نیست.
دیگر دربارۀ اهمیّت ذهن در همه چیز ما که استاد اشاره نمود: تمایز بین خواب و بیداری مسأله ای ست جالب –لااقل برای من. زمانی که که 8-9 ساله بودم گاهی فکر می کردم شاید تمام آنچه از سر گذرانده ام خواب بوده و بیدار خواهم شد امّا الآن دیگر چنین امیدی ندارم، خیلی دیر شده! امّا شاید تنها چیزی که ما را به این سمت سوق بدهد که تحقّق آنچه در خواب بر ما گذشته را باطل و "وهم و خیال" بدانیم این است که "اطرافیان آن را تأیید نمی کنند." یعنی ما آنچه دریافته ایم را با دریافت دیگران به مطابقه می گذاریم و اگر به نظرمان مقول نیامد آن را رد می کنیم. امّا آیا این کار صحیح است؟
16-مرداد-الف
استاد عزیز:
۱۴-مرداد-ب.
استاد عزیز:
اگر نیوشا باشی، چند نکتۀ قابل ذکری به ذهنم می رسد.
1) اوّل آنکه گمان نمی کنم مقصود ما از بحث "گیر دادن" به این جوابیه های همدیگر باشد که از چنین بحثهایی من خیری ندیده ام. چون در آنها به جای گوش کردن و سعی در فکر کردن به نظر طرف بحث، تمام قوّت تو صرف خرده گیری از گفته ها می شود. من فکر می کنم تو یک چیز را هنوز درست متوجّه نشده باشی: اینکه "حرف من" از من مستغنی ست. اینکه لحن من چگونه باشد، حاکی از هر نوع پیشزمینه ای که تو گمان کنی، "باید جدا نقد شود" و گرنه این نقد بیشتر به دعوای سیاسی شبیه می شود تا بحث منطق-محور. گفتۀ من در زمینۀ یک ادّعا، مثلاّ اینکه استعلا کرده ام، باید جدا از لحن نوشتۀ من، و حتّی دیگر نوشته هایم مورد بررسی باشد. سعی نکن با شبح ذهنی خود ساختۀ من مباحثه کنی، از من بپرس و از من "بشنو". این اشکالی ست که به خیلی بحثهایی که مردم می کنند وارد است. امّا من نقد منطقی و مشخّص از تو نمی بینم، فقط حرفهایی پراکنده به قصد ساکت کردن. امیدوارم به دقّت سعی کنی حرف مرا بفهمی و جواب مربوط بدهی و دیگر اینکه دلیل منطقی پیش بیاورید، نه "تنبیهات" مولوی گونه.
در باب جزمیتی که گفتی:الف) من نمی دانم شکاکیت را چگونه باید در نوشته آورد.
ب) من اگر وقتی من نظرم را برای نقد دیگران می گذارم باید بالاخره انها را به عنوان نظرم مطرح کنم. اگر چه احتمال اشتباه در انها می دهم. حتی زمانی که من بخواهم اصول شکاکانه را بلیغ و به انها دعوت کنم یا حتی نظرم را در باب لزوم شکاک بودن اعلام کنم لاجرم بوی قدری جزمیت در انها احساس می شود. حتی خود تو و قتی در مورد من "اظهار نظر" می کنی خیلی اصول خودت را زیر ژا گذاشته ای.
من نمی خواهم سؤالاتی که مطرح کردی را کلّاً کنار بگذارم، یا بگویم به آنها جواب داده ام، که اینها، خواهی بپذیر خواهی نه، به مصادیق دیگری مورد سؤال من نیز هستند. امّا به شرطی که تحت یک عنوان جدا به آنها بپردازیم که من خودم مشتاقم. اعنی که به جای خرده گیری از متنهای همدیگر به صورت مسأله هایی بپردازیم که به صورت واضح مطرح شده اند. اگر چه برای مطرح کردن و فکر کردن و بحث کردن در این باب، بالطّبع باید مسامحهً بعضی چیزهای دیگر را از ساحت بحث کنار بگذاریم و با بعضی فرضها به آنها بپردازیم. این کار به هیچ وجه غیز منطقی نیست. زیرا در صورت به انجام رسیدن بحث می توانیم بگوییم که تحت قبول شروط فلان ، نتایج الف و ب ... حاصل می شود؛ "هر چند خودمان این شروط را نپذیرفته باشیم". چیزهایی که مطرح کردی تحت یک عنوان هم نمی گنجد، مثلاً بعضی جاها بحث به اصالت عقل گذر می کند و گاهی به مسألۀ وجود یا جبر و اختیار تنه می زند. به هرحال من طرح این مباحث را ذیل مسائل عملی تر (که یک ورحله نسبت به چنین موضوعاتی کمتر انتزاعی هستند) عقلایی (کلمۀ بهتری نیافتم، اگرچه خودم به این کلمه به خاطر استفاده هایی که از آن شده حسّاسیّت پیدا کرده ام، امّا "معنی الفاظ اعتباری و قرار دادی ست".) نمی دانم. مثلاً می شود بحثی باز کرد زیر عنوان وجود، یا معنای "من" یا هر چیز دیگری.
امّا خودم می خواهم از یک تنبیه استفاده کنم. خودت در تار-نوشتت، در داستانها، اعلام نظرها وجود خودت را فرض گرفته ای. حتّی به عنوان راوی برای خودت که هیچ، برای دیگران نیز غیر مستقیم، قائل به یک "جوهر" به طور عام، و "ضمیر" انسانی به طور خاص، شده ای. اصلاً اینکه گفتی "گاهی فکر می کنم.." یا تمام جملات و گزاره هایی که در آن متن "قصّۀ دکتر نیکخواه و ...". در مورد این جمله می توانیم چند موضع داشته باشیم: اوّل آنکه جمله "مهمل" است که در این صورت حرفی برای ادامه نمانده؛ دیگر آنکه جمله "ذی معنی" باشد. در این صورت گوینده (اگر در موضع یک بحث تماماً منطقی و گیر دادن به تمام کلمات باشد) باید مرجعی مستقل از حیّز زمان و مکان برای "من" معرّفی کند. این کار خود به معنی قول به وجود جوهر و ضمیر است. مطابق نگاه تو، به گوینده می توان این خرده را گرفت که به 1) وجود خود 2) وجود جهان خارج 3) اعتبار ذاتی کلمه هایی مثل "من" و "او" و .. 4) قدرت تفکّر، حتّی به معنی نازل آن که در استنتاجات روزمرّه به کار می رود و بسا دیگر چیزها قائل بوده است. اگر چه صاحب کلام ادّعا می کند که طرح هر مسألۀ دیگر متوقّف به حلّ این سؤالات باشد (بلکه فراتر از اینها، دیگران را نیز نهی کند).
القصه امیداوارم منظور مرا درک کرده باشی. راه رسیدن به حقیقت (که خودش چیز مبهمی ست) گیر دادن نیست. فکر کردن است.
2) من زمانی خواستم بحثی بگشایم با عنوان عقل. امّا کسی جوابی نداد. اگر شروع کنی خوب است. اگر چه موضوع برایت جالب نباشد امّآ می توان بحث را به جاهای دیگر هم کشاند. مهم شروع است.
دیگر آنکه فردا هم عمل دارم. یحتمل این صفحات چند روزی بی صاحب مانده یکی-دو روزی هم بماند. اگر مردم که هیچ. اگر زنده ماندم بازهم گفتاگو می کنیم.
تو مرا ناامید کردی. به عنوان کسانی که بارها با هم رودر رو بحث و صحبت کرده ایم، انتظار بیشتری ازت داشتم. نه من تو را فقط از وبلاگت می شناسم و نه تو مرا. در واقع فکر می کردم بیشتر با نگاه من آشنا باشی.
محض توجّه دادن، فقط، من در همین نوشتار پیشین به مضمون گفتم که من الآن به 4 سال پیش خودم می خندم و انتظار دارم 4 سال دیگر به الآن خودم بخندم (چون گفتم هر حرف قابل توجّهی ممکن است مرا دوباره به بازنگری وادار کند). مطمئنّاً به عنوان یک انسان ذاتاً شکّاک نمی توانم خیلی جزمی حرف زده باشم یا موضع خیلی محکمی بگیرم.
مطمئنم کسان زیادی قبل از من ادعای رها شدن از تربیتها و هنجارها را داشته اند و من خیلیهاشان را که قدری می شناسمُ تقریبا یقین دارم که واقعا هم چنین اند. تو خود می دانی که اینکه گفتی "تا به حال چندین نفر چنین ادعایی کرده اند و..." یک دلیل منطقی نیستُ جدلی ست. دیگر در مورد اینکه کسی نمی تواند کاملاْ از محیط مستغنی باشد: من این را کاملاْ قبول دارم. اما هر کس می تواند "استعلا" کند. این استعلا گرچه تام نباشد (اگر استعلای تام ممکن و مقدور و اصولا قابل تعریف باشد) می تواند تا درجاتی قابل قبول باشد. هر کس در هر درجه ای متفاوت از قبل فکر کندُ خواه کانت در فلسفه یا مهندسی که نوآوری کندُ تا اندازه ای خودش را از حالت عادی "کنده" است. اینکه تا چه درجه ای ممکن است و هر کس تا کجا رسیه ده در رهگذر بحث من نیست. امیدوارم زمانی رودررو در این باب حرف بزنیم.
در مورد آنچه که تو به عنوان مهم اعلام کردی، من هم موافقم. امّا دو-سه مطلب: در آن مسائل به چنان جایگاهی برای جمع بندی و اعلام مطالبم نرسیده ام و دیگر آنکه حل شدن این مسائل را سابق به "زندگی کردن" و "مقتضیّات آن" قرار نداده ام. اگرچه هنوز دلیلی برای زنده بودن، وجود داشتن یا خیلی سؤالهای شبیه آن ندارم. دیگر آنکه کسی را از فکر کردن به دیگر مسائل نهی نکرده ام. اگرچه زمانی سوالهایی داشتم که وقتی می دیدم مردم راحت بدون حل شدن این مساله زندگی می کنند متعجب می شدم.
فعلاً همینها به ذهنم می رسد، شاید کم-کم کاملتر شود. به هر حال خوشحال می شوم که ارتباطت را با من قطع نکنی.
9-مرداد-الف.
خدمت استاد: (رک نظرات، ذیل 8-مرداد-الف)
{ استاد فرمود:
آلیس عزیز ! دغدغه ی پوچ بودن یا نبودن ایرانی ها یا شرقی ها یا ازخودبیگانه شدن یا لزوم نشدنش (هرکس که در مقابل هر کس دیگری هست )، چه محلی از اعراب و ترکیب دارد ؟ میدانی ، ستایش و نفی در هر موردی که به کار برود ، دو وجه یک حالت احساسی و کمابیش کودکانه است . ببخش که روراست صحبت می کنم . خودم هم که میدانی در همین مسائل کودکانه غرقم . ( همین تریپ تواضع هم کودکانه بود ) یک سری آدم هستند که احساس حقارت دارند یا می خواهند نداشته باشند یا دیگرانی مغرورند و اینها لجشان می گیرد که آن ها خودشان را بالاتر از اینها می بینند ... مسخره است . حتی مسخره هم نیست . فقط هست . فاقد ارزش پرداختن ، مثل باقی بازیها .
}
آنچه مطرح کردی، مسأله ای دور از انتظار من نبود؛ یعنی انتظار داشتم بالأخره کسی این را بپرسد. (البته پرسیدن برای طلب جواب به کار می رود، و تو قصد استفهام نداشتی، شاید چیزی شبیه استفهام انکاری بود، یا طرح سؤالی محض تنبّه.) امّا چند نکته در جواب به ذهن من می رسد. سعی می کنم روراست هم باشم.
1- تذکّر: این تذکار، بسیار کلّی ست، امّا من دیده ام که در بسیاری موارد –علی الخصوص در بحثهای غامضتر که مسائل کمتر واضح و روشنند- سبب بی-منطقی-گویی –لااقل- یکی از طرفین بحث شده است.
اینکه حرف من کودکانه، بزرگسالانه (یا ایکس لارژ یا هر قوارۀ دیگری باشد)، منبعث از سرخوردگیهای کودکی، فقر، شکست عشقی (در مورد این سه تای آخری: خوشبختانه فقط اسمشان را شنیده ام)، عقده حقارت، یا هر چیز دیگری باشد، نباید در احتجاج منطقی و علمی عَلَم شود. (این «نباید» یعنی اینکه اینها ارزش منطقی ندارد، اگرچه ارزش جدلی و مشاجره ای دارد.)
مخلص کلام: هر قولی، در موضع نقد، مستقل از سن و وزن و دوره حیاتی و دین و... گوینده، قابل بررسی ست.
2- امّا می خواهم این سؤال را (واقعاً در موضع استفهام) بپرسم که از نظر تو "چه چیز ارزش بحث و تفکّر را دارد؟". دوست دارم واقعاً جواب این سؤال را بدانم.
بالطّبع برای هر کسی، مسائل سادۀ روزمرّه، مثل امور دانشگاهی، کاری، مسائل مالی یا هر چیزی ممکن است مدّتی ذهن را مشغول کند. اینکه کسی در راه بهبود وضع معاشش فکر کند، قابل ملامت نیست. یا اینکه دولتیّون هر کشوری به فکر بهبود اقتصاد آن کشور ند را نمی توان فکر دنیا-مآبانه ای خواند. حال من اعلام می کنم، و حاضرم اثبات کنم، که ارزش اینها که من مطرح می کنم از ارزش خرده-برنامه های توسعه ای کمتر نیست، که، خود جدّ تمام تفکّرات است.
این نکته را به عنوان یک نکتۀ منطقی نمی گویم، صرفاً ریشه-شناسانه می گویم: این مسائلی که من بدانها اشاره می کنم، دقیقاً ناخودآگاه اجتماعی ما را نشانه می رود. ناخودآگاهی که هر یک از ما در قوام آن نقش داریم. لذا، شاید پذیرفتن آنچه من بدان اشاره می کنم، قدری در وهلۀ اول سنگین بنماید و من نیز پیه "فهمیده نشدن" را به تنم مالیده ام. از همین رهگذر، در برخورد اوّل مخالفتها به صورت منطقی و مستدل ظاهر نمی شود. بلکه همه (به عنوان یک واکنش طبیعی و شاید غیر قابل سرزنش) به دنبال توجیه رفتارها می روند تا با فکر کردن روی این مسائل "اَلَکی موضوعی برای ناراحتی و اشتغال ذهنشان ایجاد نشود". تو به عنوان کسی با گرایشهای عرفانی (به طور عام) می روی سراغ نازل بودن این بحث. کسی مثل "نیک" (و بسیاری دیگران) "قهریّت" (نیک تعبیر به جبر کرد و من اصطلاح دقیقتر را قهر من دانم، به قول حضرات باسواد: دترمینیستی) را علم می کنند. (اگر چه ارزش تحلیلی و منطقی بحث کمتر از بسیاری چیزهای دیگر نباشد، مثلاً اینکه چرا ممالک باید نظام آموزش داشته باشند. و چرا باید سعی در رفع مشکلات آن بکنند یا هزار چیز دیگر که همه بام-تا-شام بابتشان یکدیگر را متّهم می کنند به کم-کاری و بیسوادی و ... ) اساساً به طور ناخودآگاه افراد دلیل- پردازیها شان، نه به شکل تفکّر آزاد که "توجیه و نظریّه-پردازی برای علایق و نفرتهایشان است.
من به عنوان آدمی با طبع عقلگرا -قدری کانتی-مآب - در درجۀ اوّل اهمّیّت، مسائل اجتماعی را نمی بینم. بله. از نظر من در درجۀ اوّل اهمّیّت بحثهای فلسفۀ تحلیلی و انتزاعی قرار می گیرند. امّا این دلیل نمی شود که همه چیزها را متوقّف بر آنها کنم. (کما اینکه فیلسوفی را سراغ ندارم که چنین کرده باشد.)
اینکه خود من برای موضعم اقامۀ دلیل می کنم، ناشی از آن است که من به تنهایی به چنین جمع بندی رسیده ام. من چند بار تا کنون دوباره افکارم را صفر کرده ام. شاید اگر من ه می خواستم مطابق تربیت اجتماعیم به نگرشم شکل بدهم، اکنون در چنین موضعی نبودم. من هم زمانی انسانی بودم «محصول تربیت اجتماعی و خانوادگی». امّا امروزه بسیار خرسندم که محصول تربیت خودم هستم (منظورم در باب نگرش به جهان و موضوعات است.) برای همین شاید نحوۀ نگرشم قدری التقاطی به نظر برسد، چه، از همه چیز مایه ای گرفته. آنچه نگاه من را شکل داده، حاصل مدّتی (نه یک عمر 40-50 ساله، مثل بزرگان) فکر کردن و نقد کردن خودم و تغییر مسیرهای متعدّد بوده. از همین باب من نمی توانم بسیاری چیزهای اساسی «خود چند سال پیشم» را تأیید کنم. از طرفی هر حرف قابل فکری ممکن است روی اندیشه ام مؤثّر افتد. ول کنید! این قصّه خیلی طول دارد....
نرسد نالۀ سعدی به کسی در همه عالم
که نه تصدیق کند کز سر دردی ست فغانش.
۳- راستیُ منظورت از ستایشو نفی را نفهمیدم. یعنی نفهمیدم من کجا ستایش یا نفی کرده ام.
7-مرداد-الف
1- تصمیمم را گرفتم، نوشتار "جهانی شدن بدون درد" را بی-خیال شدم. بنا بر این، عند الاقتضا، مطالب و مثالهای مناسب را به صورت پراکنده می نویسم.
2-1- زیدان در بازی نهایی با سر به سینۀ دفاع ایتالیا کوبید. (نگران نشوید، زمین خوردن یا مردن یک ایتالیایی آفتابه دزد، یا حتّی مردنش، مشکلی در تکوین ایجاد نمی کند). بعدها، پس از لب-خوانی و ... اوّل کشف می شود که حضرت آقا یک چیزی در مایۀ "تروریست" و اینها فرموده و کم-کم فحشهای "خانوادگی" رو می شود –از ایتالیا خبر ندارم، امّا صنف شوفر خودمان در اینچنین مواردی دست کم هفت نسل را پوشش می دهند.
القصّه، در این میانه حضرات دولتی و مجلسی و کیهانی و ... را ذوق بر می دارد که "عجب از هویّت اسلامیش دفاع کرد، بازی نهایی است و خداحافظی، کم که نیست" و ... و نامه ای، از فلان جای دولتی برای جناب "زیزو" روانه می شود و ... شما بهتر می دانید. کم-کم آقای زیزو حجاب از دهان فرومی کشد و "رو می کند" که حضرتش، فقط بابت آن ناسزای خانوادگی چنان کرده است. یعنی آن قصّه ها کشک.
2-2- حتّی اگر مثل من چندان هم خودت را در مسیر سیل اخبار قرار ندهی (و نمونه-گیریهایت را در زمانهای درازتری انجام دهی)، نمی شود اخبار جنگ اخیر را نشنیده باشی. وارد جزئیّات نمی شوم. امّا خبر تأیید شده ای شنیدم که حضرات روحانیّون عربستان "فتوا-گونه" ای داده اند در باب لزوم حمایت از اسرائیل و نابودی شیعیان لبنان. و خبر تأیید نشده ای، به واسطۀ محمّدرضا (قید تأیید نشده را خود او گذاشت)، که ملک عبداللّه، شاه مملکت عربی اردن هاشمی (با این اسم دراز، که آدم گمان کند عجب عرب باغیرتی!) در نامه ای به –شاید نخست وزیر- اسرائیل، این را فرصتی مناسب برای دفع و نابودی حزب اللّه دانسته.
باز هم القصّه، آن اوّلی بابت تعصّبات ضدّ شیعی حضرات بوده و دوّمی هم احتمالاً، برای رفع این موی دماغ، حزب اللّه. در مورد اوّلی، باز هم می توانم بگویم: شاید اگر تو هم شیعۀ خوبی باشی، خیلی خوب و گل و به-به و ...، کشتار فلسطین را، بابت سنّی بودن اهالی آن دیار، احاله کنی به آنجا که باید و شاید بعد التّحریر شکری هم به درگاه ذات باری تعالی که " سگ-سنّی، عدمش به که وجود."
2-3-یک دیدگاه رایج: اصلاً چه دلیلی برای دلسوزی، همدردی، کمک، حمایت یا هر چیز شبیه آن داریم؟ مگر فلسطینیان و لبنانیان که هستند؟ مشتی عرب. دورۀ این حرفها گذشته. چرا خودت را در بند این تفکّرات ارتجاعی قرون وسطایی اسیر می کنی؟ جهانی باش!
2-4- نتیجه گیری: وطن دوستیها و امّت-گراییها (اسم مناسبی هنوز نیافته ام) ی ما، (یک "ما" ی کلّی، مسلمانان، شرقیها) از مرز "خانواده و طائفه و شهر" فراتر نمی رود. در عوض خوشبینها (عبارت دقیقتر "خوشخیال" است یا "خود-استحمار کرده") می گویند اینها نشانه های جهانی شدن و نوین (مدرن) شدن است. برای همین می گویم: " ما {همان "ما" ی قبلی"} جهانی شده ایم، بدون درد و عوارض جانبی."
خوش باشید و آسوده بخوابید، الآن شما "شهروند جهان" اید!
۱)من نمی دانم چه قلمی از نظر شما بهتر است. من خطّ "تایمز" را که این دو آخری به آن نوشته شده را می پسندم و در مشاهدۀ صفحه مشکلی نداشتم. امّا شما پیشنهاد بدهید که از چه قلمی استفاده شود.
۲) من از اندازۀ ۲ استفاده می کنم. این پیشنهاد خودتان بود.
۵-مرداد-الف. جوابیّه
1) قبل از نوشتن این مطلب، برق رفت و رایانۀ من را، با همۀ یادداشتهای بار شدۀ نامرتّب، عوض آن "خواب زمستانی" (1) --که بدجور به آن خو کرده ام- به "اغما" برد و …
2)"نیک" گفت جبر (رک نظرات، ذیل مطلب "یکی از نکات تلخ") . من دانستم منظور او را که نه آن جبر، مقابل اختیار را، اراده کرده است. امّا فعلاً مختصر بگویم تا منبر بعدی:اعتقاد به این جبر از علائم انحطاط یک جامعه، بی-نشاطی و سردرگمی آن است. مفصّلتر، باشد برای مقالۀ "جهانی شدن بدون درد" که اگر حوصله کردم به جایی برسانمش؛ و اگر نه مجبورم پراکنده جواب بدهم. این جبر، اگرچه همگان با همین عبارات تو، با کلماتی معیّن، آن را اراده نکنند، در ذهن خیلیها ریشه دوانده و من به مبارزه با همینها می نویسم.
در واقع اگر بخواهیم منطقی باشیم، باید قائل به وجود قوانینی همه-شمول باشیم. لذا، اگر بخواهیم به جبر معتقد باشیم، اقتصاددانانی که -به زعم خودشان- برنامه های دور و دراز سعادتمندی وتوسعه می ریزند، ول معطّلند. چون همین الآن در زمینه های صناعی و اقتصادی آنچنان فاصله ای با ممالک پیشرفته داریم که معلوم نیست چگونه بتوان جبران کرد. (به این جهشهای اقتصادی دل در نبندید.) واضح است که طبق جبر، انها نه تنها قویترند، که هرروزه قدرتشان گسترده تر هم می شود.
Hibernate(1